Life Diary
از زندگی هر چه لياقتش را داريم به ما می رسد نه آنچه آرزويش را داریم
خدایا !!! جای سوره ای به نام "عشق" در قرآن ات خالیست که اینگونه آغاز می گردد: و قسم به روزی که قلبت را می شکنند ... و جز خدایت مرهمی نخواهی یافت ... . . . برای دردهایم نشانه می گذارم تا یادم بماند کجا دست خداوند را رها کردم ... پ.ن: همه می خواهند جای تو را بگیرند ... بی آنکه بدانند تو هم دیگر جایی نداری ... زمستان سرد نیست ... درد است ... وقتی دستهایم ... تنها خودم را به آغوش می کشند ... همین ... پ.ن: ندارد ... وقتی خواستن ها بوی شهوت می دهند ... وقتی بودن ها طعم نیاز دارند ... وقتی تنهایی ها بی هیچ یادی از یار با هر کسی پر می شوند ... وقتی نگاه ها ... هرزه به هر سو روانه می شود ... وقتی غریزه ... احساس را پوشش می دهد ... وقتی انسان بودن آرزویی دست نیافتنی می شود ... . . . نه ... دیگر نمی خواهمت ... نه تو را و نه هیچ کس دیگری را ... پ.ن: خدا: بنده ی من ایمان داشته باش که کوچکترین محبت ها از ضعیف ترین حافظه ها پاک نمی شود ... من: خدایا انقدر سرت شلوغ شده که یادت رفته به بنده هایت چیزی به اسم حافظه هم بدی ... هنوز طرح خنده های تو را فراموش نکرده ام ... هنوز صدایت ... پژواک دارد ... در سکوت و تنهاییم ... هنوز هم خاطره گرم آغوش مهربانت ... آرامم می کند ... هنوز هم خیال می کنم دوستم داری ... و دلت بی من می گیرد ... هنوز هم دستانت ... آهسته بر پیشانی دلم می لغزد ... چشمانم را می بندم ... شاید اگر بسته باشند ... باز گردی ... شاید ... هنوز هم به یاد بیاوری که بی تو ... بی تو چه آسان می شکنم ... پ.ن: دستم را لای موهایم بردم ... اشکهایم را پاک کردم ... بازوهایم را بغل کردم ... تا کی کارهای تو را من انجام بدم ؟؟؟ نمی دونم از کجا شروع کنم ... از اون روز اول که دیدمت یا اون شب بارونی یا از هر یکشنبه ها، سه شنبه ها و پنج شنبه ها ... حرفام خیلی زیاده ... شاید بهتره همش تو ذهنم و قسمتی از خاطراتم بشه ... گفته بودم از اون شب بارونی ( 03.06.90 ) منظورم همون شبی که توی سیل (خودت می دونی کدوم شب رو میگم) بنویسم ... اما بذار بین خودم و خودت بمونه ... اما بذار یه اعترافی بکنم ... احساس می کنم دوباره دارم زندگی می کنم ... پ.ن: من این جا ... تنها ... عادت کرده بودم که تنهاییم را با ماه قسمت کنم ... تو آمدی و پر شدم از حسی عاشقانه ... در تمام لحظه هایم چون نفسی ... بگذار عاشقانه در هوای تو عاشقی کنم ... حتی اگر رویایی بیش نباشی ... حتی اگر قسمت من و تو تا ابد اشک باشد ... از وقتی که رفتی تا به امروز نمی دونم چرا اما همیشه فکر می کردم که اگه بیام دم پنجره تو پایین پنجرم منتظرمی ... اما هر بار که اومدم دم پنجره تو نبودی ... از وقتی که رفتی تا به امروز نمی دونم چرا اما همیشه فکر می کردم که یه جایی توی خیابون تو مسیرم توی ماشینت منتظرمی ... اما هر بار که رفتم بیرون توی خیابون از تو هیچ خبری نبود ... به همه گفتم که تو یک رویای شیرینی بودی که خیلی وقته از خواب بیدار شدم و تموم شده ... اما نمی دونم چرا هیچ وقت نمی تونم از کابوس نبودنت بیدار بشم ... پ.ن: افسوس فاصله قلب تو تا دل من هزاران سال نوری بود ... !!! دلم برایت تنگ شده ... می خواهم آنقدر اشک بریزم ... تا غبار فاصله از قلبم تمیز شود ... پ.ن: زمانی که احساساتم رو برات می گم ... شوخی شوخی از آن میگذری ... نمی دانم چرا اشتباهات گذشته را دارم در این سن تکرار می کنم ... T_T
